یلدایی

زمستان یلدایش را صدا می زند و پاییز است که دارد بدرقه می شود و باز ما ماندیم در بین این فصل ها پا در گل اما عشق در دل و باز حافظ امید می دهد به روزه های بهتر و عاشقانه تر "دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور"

زمستان یلدایش را صدا می زند و پاییز است که دارد بدرقه می شود و باز ما ماندیم در بین این فصل ها پا در گل اما عشق در دل و باز حافظ امید می دهد به روزه های بهتر و عاشقانه تر "دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور"

امشب شب اتمام عاشقی ابراهیم است شبی که ابراهیم برای محبوبش بهترینی که دارد قربانی می کند، فرزندش اسماعیلش را و ابراهیم شد پدر ایمان

زندگی برای من تعریف غریبی ندارد . واژه عجیبی نیست،دو تا صندلی چوبی قدیمی با یک میز کوچک و کهنه دو تا استکان چای قندپهلو و یک بغل حرف و نگاه و دلواپسی ویک آسمان آبی رویایی و رفاقتی به وسعت دنیا و من زندگی را دوست دارم و فراموش کننده چیزی نیستم که روزگاری بگذرانم من روز را دوست دارم نه روزگار را با این همه تمام دنیای من همین دل است.
از لیست دوستی حذف می شوی به لیست دیگری اضافه می شوی در لیست دوستی محدود می شود در دیدن نوشته هایش در لیست دوست دیگری مجاز می شوی به دیدن عکس های خلوتکده اش به تولد دعوت می شوی در تولدی به ناگه متولد می شوی از میهمانی دیگری بر میگردی به میهمانی دیگری خوانده می شوی از پشت دری بسته بر میگردی بی هیچ پاسخی به در کوبیدنت با این همه پاییز اغاز می شود فصل تولدش پس باید ایستاد بی هیچ واهمه ای که اگر به گاه نیامده ای اما به دل آگاه آمده ای بگذار زمان محاکمه کند و شاید ببخشد به جرم ایستادن امروز و غفلت دیروز که عادل ترین قاضی این شهر است.

تمام غصه ها از همان روزی آغاز شد که سکوت کردی،سکوت کردم، سفر کردی هزار حرف نگفته را گذاشتیم برای روزهای بعد تمام غصه ها از همان پاییز لعنتی آغاز شد با همان جمله "همه تان بروید به درک" لعنت بر این پاییز لعنت بر این سفر، چاقو فراموشی را برداشتی افتادی به جان دوستیمان سلاخی کردی سلاخی کردم حساب و کتاب کردی اندازه گرفتی کفه ترازو به سوی تو سنگینی می کرد و من بازنده شدم آری تو بیشتر بخشیده بودی تو بیشتر گذشته بودی تو بیشتر بودی من کم بودم من دیگر فاتح هیچ جنگی نبودم من مغلوب همه زندگی شدم و تو پیروز زمستان و بهار. لعنت به این اروپای واحد که تو را به درون خود خواند تو را برای خود خواست تو به غرب پرواز می کردی و من در شرق اندوه غرق می شدم لعنت بر این اروپا لعنت بر این گرمای تابستان لعنت بر این سفر.

پیرمرد هیچ نمی دید ولی وقتی برایت حرف میزد گویی همه دنیا را دیده است

در زیر باران های زمستانی نبودی که بی چتر تنها به انتظار رنگین کمانی بنشینیم که قرار بود زیبایی اش همه خیسی تنمان را از ذهنمان بیرون پرتاب کند و در روزهای برفی در بازی کودکانه ام نبودی که صورتم را برای خوردن گلوله ای برفی آماده کنم و هیج غروب دلگیر جمعه ای را همراه نشدی اما حالا بهاری دیگر آمده است آری اما هنوزخاطره زمستان اینجا زنده است پس چگونه قشنگترین لحظه ها در قشنگترین روزها رقم بخورد. اما با این همه به نو کردن سال بر می خیزم با سیبی در دست و جامی بر کف و سبزه ای بر لب چرا که بهاری دیگر آمده است

بهمن یاد آن روزهای خوب که ده روز جشنواره تئاتر فجر از صبح تا نیمه شب با دوستان تئاتر شهر بودیم تمام تلاشمونو می کردیم که همه اجرای های رو ببینیم حتی خیابانی ها رو از دست نمی دادیم زیر برف و بارون از ظهر تا آخرای شب یادش بخیر نون سنگکی چهار راه ولیعصر و ساندویچی کثیف کنارش با خوراک بندریهای بی نظیرش.اصلا یاد همه اون تئاترهای خوب بخیر تئاترهایی که تا ماه ها فکرمونو و زندگیمونو و دوستیمونو درگیر خودش می کرد اما حالا از اونها فقط یه خاطره مونده برامون سنگکی چهار راه ولیعصر چند ساله بسته شده ساندویچ کثیف مدیریتش تغییر کرده شده ساندویچ تمیز به جای خوراک بندری بهت چیزبرگر میده تئاترهای خیابانی معترض شده بولتن های تبلیغاتی از اجراهای صحنه ای چیزی باقی نمونده از شور و شوق ما از عشق ما هم دیگه چیزی باقی نمونده تنها خاطره ای با خودم این شعر فروغ را زمزمه می کنم:
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر