کنارهفت سین دل،دلتنگی نبودنت را با حافظ قسمت میکنم
غم زمان که هیچش کران نمی بینم دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
به ترک خدمت پیرمغان نخواهم گفت چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

نگفتی که جای من در این بی جایی و ناکجایی کجاست؟!
پ.ن: با اجازه دوست جون
مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان
هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی است
به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس میدارد
یک مرد هرچه را که میتواند به قربانگاه عشق می آورد
آنچه فدا کردنی ست فدا میکند
آنچه شکستنی ست میشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل میکند
اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمیرود.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم "نادر ابراهیمی"
باز معشوقه همیشگی ام رسم وفا به جا آورد و دوباره مرا به پایتخت خواند و چند روزی از همه این روزمرگیهای زندگی دورم کرد وای که این تئاتر چقدر باوفاست و من نسبت به او بی وفا شده ام و رسم عاشقی به جا نمی آورم